شاهدخت سرزمین ابدیت
دیگه فایده ای نداره.... هیچی به هیچی...چهار دیواری های تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر خیلی وقته که نور افتاب و نچشیدم و بوی گل و ندیدم و نم بارون رو نشنیدم... یه تیکه ذغال برمیدارم و یه مربع بزرگ می کشم روی دیوار سفید اتاق. حالا هم یه بعلاوه وسطش... فکر می کنی همه چی درست بشه؟! فکر می کنم که این تنها پنجره ی اتاقم یه روزی باز بشه...شاید . دیگه از پنجره های چوبی قدیمی هم کاری برنمیاد...اخه موریانه ها خوردنشون... صدمین پنجره (یکی از پست های قدیمی و کوتاه ام...یادش بخیر) ....... هـــــــــوی با تو ام (با خودم ام) تا کی می خوای چشماتو ببندی؟! ببینم اصلا حواست هست؟! اصلا حواست هست کجا پاتو میذاری؟! یا چه هوایی رو می کشی تو سینه ات؟! خیلی ها دور و برتند...می بینیشون؟؟؟ رضا رو چی؟ اونو هم می بینی؟ چشاتو باز کن... خوب باز کن رضا همون پسریه که تو مترو کارت شارژ می فروشه و دیستروفی عضلانی داره...همونی که به زحمت حرف میزنه یا به سختی خودشو معلق به میله ها نگه میداره. رضاها رو بشمار...رضای ۱ رضای۲ رضای ۳ و ... شاید وقتش رسیده که تو هم تکونی به خودت بدی...فکر نمی کنی زیادی تو دنیا جا تنگ می کنی؟!!! هـــــی با توام....یه تکونی بخور اخه... ساعت ۶ صبح شنبه بعد از سحری و نماز خوابم می بره. نمی دونم چی شد که هر دوتا گوشیم شارژ خالی کردند و در اتاقم هم که بسته بود و صدای تلفن خونه کم. حدودای ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ بود که با صدای خواهرم رو پیغام گیر بیدار شدم که می گه چرا جواب نمیدی پاشو به فلانی زنگ بزن کارت داره. بیدار شدم و باهاش تماس گرفتم .یه سری مدارک باید فکس می کردم و یه نامه باید می نوشتم. شروع کردم به گرداوری مدارک و بعدش هم نوشتن نامه و با این فس فس هام بالاخره زدم بیرون....خوب ۱۰۰٪ جایی باز نیست .ساعت ۲:۴۰ اومدم خونه....دست از پا درازتر...زنگ زدم و گفتم فردا یا عصری فکس می کنم که بهم گفتن فردا به خود اداره فکس کن که می خوایم بفرستیمشون دفتر فلانی. مدارکم رو دادم به خواهرم که فردا صبح با خودش ببره شرکت و از اونجا فکس کنه. ساعت ۵:۳۰ صبح یکشنبه خوابم برد....ساعت ۹ صبح بیدار شدم و با خواهرم صحبت کردم که می گفت زنگ زده به فلانی ولی جلسه است . گفتم باشه... ۱ ساعت دیگه خودم زنگ زدم و شماره ی فکس رو یه بار دیگه از سر اطمینان گرفتم. از اون به بعد همش پای تلفن بودم که چرا نمیره و چرا ارور میده و هزار دردسر دیگه.اخرش هم فکس کردیم به اتاق جناب رییس ... یکشنبه در کل حالم خوب نبود.سرما خورده بودم و حتی سر افطار هم اشتها نداشتم .از صبح یه سره بیدار بودم و کلی خسته... بعد از افطار یه سره کتاب خوندم تا ساعت ۱۲ شب.خیلی خسته بودم ولی هر کاری کردم خوابم نمیبرد.بلند شدم...یه چیزی خوردم یه کم رفتم نت ولی بازم خوابم نمیبرد. ساعت ۳ و خورده ای بود که خوابم برد و با صدای حرف زدن مامان و بابا ساعت ۴ بود که بیدار شدم و دیدم مامانم داره سحری اماده میکنه...چشام درد می کرد. سحری خوردم اونم ۱۰ دقیقه ای و بعدش یه چرت یه ربعه زدم و دوباره بلند شدم و بعد نماز هم یه درازی کشیدم ... ۵:۲۰ دیگه کامل از جام پاشدم و حاضر شدم...سر ساعت ۶ باید جایی می بودم. هوا هنوز گرگ و میش بود که زدم بیرون....خیابونا از روزایی که میرفتم مدرسه خیلی وحشتناکتر بود.فقط صدای اتوبوس های شرکت واحد رو از خیابون اصلی می شنیدم. اداره ها و شرکت ها هم که دیر شروع به کار می کنند و هیچ ماشینی هم در کار نبود...۵:۵۵ رسیدم .ولی تو راه مدام تو این فکر بودم که چقدر اتفاقات اخیر تو این مملکت باعث شده احساس وحشت توم بوجود بیاد. یادمه تابستونای قبل بعضی روزها بعد از نماز صبح تو همون گرگ و میش میزدم بیرون و پیاده روی می کردم...بعدش هم نون اول تنور و می گرفتم و میومدم خونه...تنها....بدون هیچ استرسی... ولی الان... نوشتن بهانه می خواد لااقل برای من بهانه می خواد و بهترین بهانه ی نوشتن الانم هم اهنگ فوق العاده قشنگ وبلاگ عاطفه ی مهربونمه که مدت درازی ازش خبری نداشتم ازت ممنون عاطفه که بهانه به دستم دادی و حال و هوام رو دگرگون کردی ----------------------------------- هنوز هم پشت همان پنجره ایستاده ام و انتهای کوچه پیداست. کوچه گویی هوس سفر ندارد و هنوز پابرجاست. اخرین خاطره از این صحنه قطرات باران روی شیشه و بخار نفس هایم بود که بر ان نقش می بست و تو که زیر باران می رفتی و هیچ قطره ای بر تو نمی نشست. تو گویی خود من بودی که سالها با من فاصله داشت. و امروز هوا افتابی است و فقط جای خیالی رد پاهایت را بر زمین تصور می کنم. تا انتهای کوچه را که برای دیگری ابتداست می بینم چرا که من در نقطه ی بن بست کوچه ام و منتظرم تصمیم ام این است به دنبالت می ایم می خواهم خودم را پیدا کنم هر که در پس پنجره ایستاده اینبار مرا در انتهای کوچه می بیند که سفری را اغاز می کنم. سفری از نو... ------------------------------------ هر کی نوشته هام رو خونده می دونه این ادامه ی کدومه هر کی هم که نخونده می فهمه که این اغاز یا پایان جدا نیست ------------------------------------- یادی کنم از همه لحظه های قشنگی که اینجا داشتم و دارم با تمومه دوستای حقیقی و مجازی و اینکه از وبلاگ قشنگم معذرت می خوام که سالگرد تولدش رو مثل سال قبل براش جشن نگرفتم یادی از همه ی اونایی که یه بار اومدن و نوشتن و برام جاودانه شدن و همه اونایی که اومدن و موندن از همتون ممنونم به خاطر حس خوبی که از همدردیاتون تو همه ی لحظه ها پیدا کردم مدتی طولانی نیستم خداحافظی برای ما ایرانیا خیلی سخته پس اسمش رو خداحافظی نمیذارم تو این مدت مراقب وبلاگم باشین تا اگه برگشتم دوباره شروع کنم رمضان خدا نزدیکه برام دعا کنید ( نذارین زود از یادتون برم ) دلم براتون تنگ می شه (یا من ارجوه لکل خیر) خدایا تو خود می دانی ان چه در من می گذرد تو خود گواه من باش می خوام یادی کنم از ارزوهایی که همیشه داشتم و در گذر این سالها بهشون رسیدم و فراموش کردم که چقدر برام مهم بودن و خدا اون ارزوها رو براورده ساخته شرمنده ام از اینکه بنده ای فراموشکارم تا وقتی که چیزی رو می خواستم به حلقه ی درگاه خدا تمام تنم رو اویختم و وقتی که به خواستم رسیدم پیمانم با عزیزترینم رو فراموش کردم هر موقع می خوام از ارزوهام بنویسم نمی دونم کدوم رو بنویسم و انقدر تعدادشون زیاده که نمی تونم چیزی بنویسم فقط همین خدایا هیچ دلی را بی ارزو مدار و هیچ ارزومندی رو با دست خالی از درگاهت برمگردان امین برای من هم دعا کنین که خیلی خیلی خیلی نیازمندم پ.ن:دیروز دو تا از دندون عقلام رو کشیدم نیگا دقیقه های اخره اره اخرین لحظه هاست و دیگه هیچوقت و هیچوقت هم تکرار نمی شه اگه می تو نستم و قدرت نگه داشتن زمان رو هم داشتم هیچوقت اینکار رو نمی کردم گذشت زمان قشنگه خیلی قشنگ اروم اروم سفیدیا میان و سیاهیا میرن یه چروک دو چروک سه چروک...... بعدشم یه اه بلند می کشی و می گی:پیرشدیم یادش بخیر جوونی کم کم خمیده می شی و قلبت سعی می کنه با خم کردن کمرت بیشتر به سمت زمین کشیده بشه می خواد برگرده به همونجا که بوده چقد دوری چقد غربت چقد بیگانه وار نگاه کردن به این دنیای گاه اشنا و گاه غریب شاید یه زمانی هم برسه که دیگه نتونی از جات بلند شی اونجاست که می گی: خاک می خواند مرا هر دم به خویش چقد می تونه شیرین باشه گذشت زمان فراموشی امیددیدار وصل امروز داشتم به پشت سرم نگاه می کردم بهمن ماه سال هشتاد و هفت هم تموم شد چند دقیقه ی اخره و وقت خوش امد گویی به یه ماهه نیمه بهاری نیمه پاییزی نیمه زمستونیه امسالم داره پیر و به افول خودش نزدیک می شه ولی بعدش یه بهاره خدایا شکرت پ.ن تو همین لحظه ها یه احساس قشنگی بهم دست داده که باید اعتراف کنم صدای شکفتن بلورهای تنم رو می شنوم دلیل عنوان پستم رو که فکر کنم فهمیدین خودتون نمی دونستم بابام انقد طرفدار داره یه چیزی هم یاد گرفتم اینکه همه باباها شبیه بابای من هستن و من اینو نمی دونستم یکشنبه ای به اتفاق خانواده رفتیم بهشت مادران تو این وسایل ورزشی گشت می زدم که یه صحنه ی قشنگ دیدم یه مادر و پسرش که تقریبا 13-14 سالش بود و البته نابینا بود با هم راه می رفتن و با وسایل بازی می کردن قشنگیش این بود که مامانه دست پسرش رو گرفته بود و به سمت هر وسیله ای که می رفت راهنماییش می کرد و پسره وسیله رو لمس می کرد و بعد ازش استفاده می کرد صبر و مهر یه مادر چقد می تونه قشنگ باشه بیاین یاد بگیریم با هم مهربون باشیم دیدین بعضی وقتا دل ادم از همه می گیره منم امروز اینجوری شده بودم نمی دونم چرا ولی دلم مثل همیشه با بابام صاف نبود انگار هر چی ناراحتی تا حالا از دستش داشتم امروز ریخته بود بیرون کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردم بابای من یه بابای اسمونیه همیشه به همه اعتماد می کنه و من از این کارش رنج می برم تا حالا به هیچکس توهین نکرده امروز به اندازه ی تموم زندگیم دلم از دستش پر بود به خاطر اینکه چرا انقد خوبه؟ چرا تو این دوره زمونه ای که همه تشنه ی پول و مقامن انقد راحت از مالش دل می کنه؟ بعضی وقتا هم فکر می کنم که همه ی ادمایی که با دین وایمونن همینجورین اونوقته که شیطون میره تو جلدم و می گم کاش با دین و ایمون نبود ولی نه.......هر چی هم ازش دلگیر بشم می خوام خودش باشه خود خودش باشه باروون...باروون...باروون عاشق این کلمه ام دیروز وقتی دیدم باروون می باره از خوشحالی یه نیمچه جیغ زدم چرا بعضی از ماها وقتی باروون می گیره تو خیابونا میدویم و فحش و ناسزا به زمین و زمان می دیم بعضی ها هم که اصلا بدون چتر دمه پنجره هم نمی تونن برن جلوی خونه ی ما یه ساختمان سه طبقه هست دختر کوچولوی طبقه ی پایین با چترش اومده بود تو بالاکنشون و از قصد زیر ابی که از بالا می ریخت وایساده بود وقتی این صحنه رو دیدم خیلی خوشم اومد بچه ها چقد قشنگ فرصتای شادی رو برای خودشون بوجود میارن دلم باروون می خواد امشب شب ارزوهاست شبی که می تونه برامون سرنوشت ساز باشه تو مفاتیح خوندم که امشب هیچ فرشته ای در زمین و اسمون نیست مگر گرد خانه ی خدا خدایا من ارزوها دارم ولی از خیلیاشون بی خبرم کمک کن تو رو به جونه تمام فرشته های پاک گرد کعبه ات بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست برای تو ای دست فروش تو که سنگینیه نگاه ها را تحمل می کنی و با قدم های سخت زندگیت را به جلو می رانی ...... او:سلام خانوما پانوشت: ۱-سلام رو اینجا می کنم که حس و حال اون بالا بهم نریزه ۲-خیلی ازتون التماس دعا دارم هم واسه چند تا از بنده های خدا هم برای خودم سردردام یه ذره مشکوکه رفتم دکتر گفت علایم میگرن رو ول کن یه ذره اونورتره منم از بس بی احساسم نه می ترسم نه به خودم رحم می کنم نه میذارم کسی بهم رحم کنه فکرمو که خیلی مشغول کرده ولی هنوزم هیچ احساس خاصی ندارم شاید وقتی معلوم شه تو این مخ ما چه خبره یه ذره به خودم بنازم که این هفته اگر خدا بخواهد معلوم می شه ۳-دکتر بهم امپول داده(نمی دونم چیه ولی فکر کنم نوعی مسکنه ) مامانم هر روز یاداوری می کنه بریم این امپولتو بزن ولی من هم خودمو می پیچونم هم مامانم و از امپول بدم میاد مخصوصا اگه مسکن باشه که یه ذره می زنه تو نخ مواد مخدر گذاشتمش رو میزم فضای اتاقم و متشنج کرده خواب دیدم که دارم به خودم امپول هوا می زنم اونم بقل انگشت شصتم(خیلی وحشتناکه) ۴-پست قبلم با اینکه به نظر خودم خیلی قشنگ بود زیاد طرفدار پیدا نکرد اخه منم خبر اپ کردنم رو اونچنان ندادم شایدم چون خیلی طولانی شد کمتر کسی خوندش واسه همین این یکی رو بیشتر از این کشش نمیدم راستی تو کامنتام بچه ها گفتن پست قبلمو خیلی دوست دارن خوب مسلمه که هر جا تو باشی قشنگه بالاخره ما هم دوست داریم می دونی خدا برام دیگه مهم نیست که بگن خوبه یا بده مهم اون کامنتایی که ازشون پیدا می شه واقعا عمق حرفای ادم رو حس کردن اخه چه فرقی داره تویی که بالا سر منی بالا سر اون یکیم هستی دیگه تغییر که نمی کنی برا همه هم رحیمی و بزرگوار براهمه بخشنده ای همون قدر که به یه زاهد لطف داری به منم داری فقط این منم که باید راه پیدا کردن این لطفتو بفهمم که فکر می کنم خیلی عقبم و تو با این حال لطفتو از من دریغ نمی کنی پس درد و خواهشای هممون یکمی شبیه همه می دونی خدا بعضی وقتا بعضی از بچه ها یه کامنتایی می ذارن که اصلا ربطی به پستی که من نوشتم نداره نمی دونم چی بگم خوب حقم دارن شاید انقدر حوصله سر بره که حوصلشون نمیاد بخوننش ما که به همینشم راضییم بگذریم خدا جونم می خوام دعا کنم می دونم که همین الان داری این پستم رو می خونی پس می گم عاجزانه و خواهشانه مریضا رو شفا بده به حق همین ایام عزیز قسمت می دم چند تا مریض رو می شناسم که چشم امیدشون فقط به خودته از صبح چشمشون به در و تلفن منتظر یه خبر خوشحال کننده هستند می دونی خدا اگه دل ما رو هم شفا بدی که دیگه بهتر از این نمی شه خداجونم این روزا هر جا رو نگاه می کنی اسم حسینت هست اسم ابوالفضلت هست پس به حق این روزا می گم امین یا رب العالمین سلام خدا اینم از ما خوبیم ولی به خوبی شما که نمی رسیم می گذرونیم خودت که بهتر می دونی راستی چه خبر؟ سلام منو به همه ی بالایی ها برسون می دونی خدا خیلی وقته که این پایینم و تو اون بالا شایدم خیلی کمه ولی بالاخره که............ می دونی خدا بی رودربایستی حرف زدن و دوست دارم خودتم می دونی مطمئنم چند وقت پیشا که داشتم اهنگ ابی رو دوباره گوش می دادم همونی که می گه اگه جای تو بوده تو فکر فرو رفتم گفتم اگه خدا بود گند می زد به زمین و زمان یه وقت نخوای یه روز امتحانی خداش کنیا صبرتو قربون که لنگت پیدا نمی شه اون می گه اگه خدا بود نمی ذاشت اشک تو چشم بچه های بمی جمع بشه ولی تو حرف نمی زنی و فقط عمل می کنی تو این قطره اشکا رو دونه دونه جمع می کنی واسه روز مبادا می دونی خدا داشتم فکر می کردم که تو این سرما عزاداری واسه امام حسینت امسال مثه همیشه نمی شه به بزرگیه خودت ببخش می دونی می خوام از این به بعد اگه تونستم فقط واسه خودت بنویسم به یاد همون پرنده ی قلبم که خیلی وقته ازادش کردم به یاد همون اشکای توی فرودگاه به یاد همین سه تا عزیزی که توی کمتر از دو سال از دست دادمشون ولی تو به دستشون اوردی می دونی خدا هنوز مونده ولی میذارمش برای بعد ...................

ادامه است












همین مقداری هم که از عقل داشتیم رفت





امشب تا صبح بی خوابم

به جونه خودم 99%کامنتام اینو می گفت
چه بهشتی










ولی راستش رو بگم خیلی ساده است

بده کسی رو نخواسته 

چرا انقد راحت از همه چی می گذره؟











چند روز پیش اقای خونشون داشت بالاکن رو می شست شیر اب رو هم باز گذاشته بود
(الان بحث ما اخلاقیات نیست)


یه عالمه باروون


ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی زناز بیش مرنجان مرا برو/ آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این نان و آب و چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهی ام نهنگم عمانم آروزست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما/ گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
.........
او:از این تی شرت ها بخرید جنس خیلی خوبی داره
........(همه کر و کور و لال)
او:قیمتش شرکتیه بیشتر بوده چون مدلای جدید اومده کم شده
یک نفر:بیا ببینم نخ کشم که هست جنسشم که زیاد خوب نیست قیمتش چقدره؟
او:برای هر کدوم ۱۵۰۰ تومان
یک نفر:اوه ه ه چه خبرته؟ماشاالله مردم و خر گیر اوردی می خوای اینا رو بندازی بهشون
(فقط به سرتاپای یک نفر نگاهی انداخت و لبخندی زد)
شاید تو این فکر بود که پول لوازم ارایشش چقدره؟هر بار که بخواد ارایش کنه باید یه سری لوازم کامل رو مصرف کنه؟!چه فرقی می کنه حالا اگه مارک دار باشه یا نباشه اگه مارک دار باشه که پولش زیاده اگه هم نباشه که داره از زیبایی و جونش می گذره( گور بابای هر چی مارکه و گرونیه)
یک نفر:دو تا برمیدارم.حالا با من چقد حساب می کنی؟
او:دل خوش سیری چند؟
یک نفر:چی؟؟؟؟؟!!!!!! حالت خوبه ؟میگم اخرش چند؟
او:......
یک نفر از کیفش ۲۰۰۰ تومانی دراورد و به او داد
او:نه...به انان که من را نمی فهمند عشق نمی فروشم
(و با کمال ارامش از ایستگاه بعدی پیاده شد)
یک نفر:انگار نوبرشو اورده دیوونه بود اصلا از سرو وضعش هم معلوم بود
دیگری:(خنده کنان)دیونه که چه عرض کنم دیدی عاشق لباساش بود طبع شعرش هم که گل کرده بود می گه عشق نمی فروشم
.......
(نفر دیگری به همراه او از مترو پیاده شد و به دنبالش رفت)
نفردیگری:به من هم می فروشی؟
او:چند من خربزه می خواهی؟
نفردیگری:دل خوش سیری چند؟ به منم عشق دهی؟
او:تا چه باشد تقدیر!
نفر دیگری:پس به من می فروشی؟
او:بله چند تا می خوای؟
نفر دیگری:چند تا داری؟
و لبخند و لبخند و لبخند بود که به روی لبهای او امد و نفر دیگری یک دنیا عشق خرید
.......
چه کسی می دونه؟ شاید منظورش از عشق پولی بود که با زحمت از همین راه درمی اورد و به زخم زندگیش می زد یا شایدم شادی بچه ها و خانوادش.....
شاید ارزش کارش از کسی که خودش و می فروشه کمتر باشه درامدش که صددرصد کمتره شاید شغلش بی کلاسه شاید چون شلغش کاذبه به خودمون اجازه می دیم هر چیزی رو بهش بگیم شاید........ و هزار تا شاید دیگه
بازم سلام خدا

